تبليغاتX
هیچستان

نه کتابه نه سی دی، نه کفش کوه و نه تور دوستانه جنگل! نه شرابه نه قهوه تو کافه! گوجه فرنگیه! تخم مرغ، نون! این که تفنن نیست. گوجه فرنگی کیلویی 3500 تومن، تخم مرغ دونه ای 300 تومن. نون سنگک 1000 تومن! نون چاودار آلمانی رو نمی گم! نون سنگک ایرانی خودمون که با آبگوشت ایرانی خیلی می چسبه! به ریال ننوشتم. ترسیدم از بزرگی اش!

عکس برهنه اون هنرپیشه معروف که هنوز یادتون نرفته؟! چه لرزه ای به غیرت و شرف ایرانی انداخت! صورت شرف ایرانی از خشم بی آبرویی سرخ شده بود! این ارقام غیرت ایرونی رو به جوش نمیاره؟ حتی اگه بگم..

من که می ترسم.. می ترسم از برهنگی تن و روح.. از خود فروشی.. فروختن جسم یا جان.. به قیمت نان! می ترسم...

+ نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه 1390/11/03 و ساعت 19:10 |
صدای پاهای نبودنت

سنگین

بر خرده های بی من!

+ نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه 1390/09/22 و ساعت 1:16 |

عشق ورزی نبود

و یگانگی نیز.

و زنانگی

با سرانگشتانت

-سرشار از درد

ذوب شد.

 

خود را نمی پوشانم

عریانی خود را پاک می کنم.

 

+ نوشته شده توسط سپیده در یکشنبه 1390/03/15 و ساعت 13:12 |

صدای پا، صدای راه رفتن قدم های محکم، صدای ظرف صدای سماور ... صدای بودن مادر. مثل روزهای بچگی، مثل صبح های مدرسه که بیدار می شدم و توی رختخواب به این صداها گوش می دادم تا وقت خوردن .. نخوردن صبحانه با نون گرم وتازه. امروز هم همون صدای آشنا.. همون حضور آشنا.. چقدر از آخرین باری که با این صدا بیدار می شدم می گذره..  صبحانه نمی خورم و می رم سر کار. بدخلق و گرفته. می دونم ظهر که برگردم باز خالی خونه منتظرم نشسته. دیگه بوی غذا، سفره عصرونه بدو به سمت آشپزخونه، تعریف داستان های روزانه در کار نیست. دیگه اطمینان و امنیت بودن مامان نیست. یه خالی ساکته. و من دلم گرفته. هیچ کس نیست که بدونه من دلم برای برگشتن و دیدن مامان توی خونه تنگ شده. من دلم برای کابوس شبونه و خوابیدن کنار آرامش حضور پدر و مادر تنگ شده. من دلم برای گفتن حرف های نگفته توی نامه های کاغذ دفتر مشق تنگ شده. من کلی حرف تو دلم مونده، کلی ترس تو دلم نشسته، من کلی شب پر کابوس دارم، کلی شب بی خواب..

 

+ نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه 1390/02/07 و ساعت 1:9 |

به شب بگوییم بماند

در سیاهی شرمی بود

از سپیده و خورشید

و چادر سیاه حصر

 

به شب بگوییم بماند

اینک که روز

وامی است از ادیسون

که قطار جهنم را منفجر می کند

و چراغ های وقاحت

بر سقف آسمان می سوزند.

 

فروردین 89

+ نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه 1390/01/08 و ساعت 21:31 |
http://wwwzerro.blogspot.com/

این آدرس هم مال منه سر بزنید.

+ نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه 1389/12/10 و ساعت 16:55 |

موهاي ِ بلندم را

ـ كه بوي ِ عطر مي داد و تو نمي شنيدي ـ

كوتاه مي كنم

شبيه ِ تو مي شوم

وقتي كه مي رفتي

و قلبت را بخشيده بودي

 

پستان هايم را مي برم

با كارد ِ آشپزخانه

كه بزرگ است

و دست هايم پينه مي بندد

و دردم مي آيد

 

صورت ِ زنانگي را زخم مي زنم

و به بي شرمي ِ سيم هاي ِ مخابرات مي انديشم

 

  ندارم   Webcam

و عكسم را

كه كادر نازيبايي دارد،

 مي كنم.     Mail برايت

 

 

                                                                                                       بهمن 89

 

+ نوشته شده توسط سپیده در پنجشنبه 1389/11/07 و ساعت 23:17 |
تازيانه در دستانت نبود

كلام و نگاهت ،

تازيانه نفس هاي تو بود

و نفس هايم

كه به نفس هاي تو آميخته بود

كه بوي زن مي داد

مي پوسم در نطفه اي كه مي ميرد

مي پوسيدم

و عطر زن مي داد...

... گوركن.

 

                                                                                       تير 89

+ نوشته شده توسط سپیده در سه شنبه 1389/11/05 و ساعت 0:23 |

تو زندگي لحظه هايي هست، اتفاق هايي كه نمي دوني در برابرشون چه واكنشي نشون بدي. قلبت گريه مي كنه اما نمي دوني براي چي؟ براي همون اتفاقي كه افتاده يا .. الان يكي از همون گاه هاييه كه احساسات من سردرگم واكنش مناسبند.. پسرعمه ام فوت شد. همين چند لحظه پيش اين خبر رو شنيدم. موضوع فقط احساس اندوه نيست؛ اندوه از دست دادن كسي كه دوستش داري. يا ناتواني در برابر پديده اي مثل مرگ كه كسي رو كه دوست داري ازت مي گيره، براي هميشه اي كه اين تو در اين دنياست. من حتي نمي دونم آيا فقط غمگينم. براي از دست دادن كسي كه 15 ساله نديدمش يا كسي كه وقتي بود هرگز توان نشون دادن هيچ واكنشي به هيچ يك از رفتارهات رو نداشت و تو و همه اطرافيانت هرگز اين مساله رو به روي خودتون نياورديد. براي ما هميشه اون ماكان بود پسري كه مي گفتيم به سلاممون لبخند مي زنه چون عمه نوري به اين رفتار ما دلخوش بود و چه چيز مهمتر از اين كه اون خوش باشه. حالا بايد باور كنيم پسري كه هرگز بهره اي از بودن و زيستن تو اين دنيا نبرد، پسري كه هرگز معناي روز و شب، شادي و اندوه، بهار و زمستون، برف و گل، ... و حتي پدر و مادر رو ندونست ديگه بين ما نيست. بايد بپذيريم ماكان رو از دست داديم و بايد از خودمون بپرسيم واي! عمه چه مي كنه؟ الان كه كيلوترها دور از ما تنهاست، چطور بايد اين اندوه رو به دوش بكشه؟ مي خوام بدونم چرا بايد بچه اي اينجوري به دنيا بياد و اينجوري بميره. چقدر حتي نوشتن اين مردن سخته . انگار نوتن به اين نبودن معني مي ده. چطور مي شه به دادگري دنيا باور داشته باشم وقتي دارم اين زندگي و مرگ رو مي بينم. وقتي عمه خوبم رو مي بينم كه حتي براي توصيفش واژه ندارم . نمي دونم چند بار تو زندگي نا اميد شدم اما اون نشد. نمي دونم چند تا پدر و مادر تو اين دنياي سنگين دل بچه هاشون رو سر راه گذاشتند، فروختند، رها كردند،... اما اون همه همه لحظه هاي زندگي اش رو با بچه هايي كه تمام سهمشون از زندگي فقط بودنه گذروند. چند تا بچه سالم زيباي باهوش وقتي چشم به اين دنياي بي محبت باز كردند هرگز پدر و مادري نديدند يا احساس محبت و م سئوليت پدر مادرشون رو درك نكردند. اما ماكان كه حالا انگار بايد بپذيرم كه ديگه همين سهم كوچيكش رو هم از اين دنيا از دست داده و احسان بزرگترين سهم رو از عشق پدر و مادر دارند اما هرگز توان احساس كردنش رو نداشتند وندارند. چه عادلانه است اين دنيا.. گرچه سهم ماكان و احسان از اين دنيا خيلي كوچيكه اما دنياي پدر و مادرشون هستند. چطور مي شه به عمه گفت ديگه جاي ماكان اينجا خاليه؟! چطور مي شه بهش بگيم همين سهم كوچيك رو هم ازش گرفتند؟ بايد غمگين باشم كه ماكان براي هميشه رفته، كه عمه ام يه جاي ديگه دنيا با غمي كه حتي نمي دونم چقدربزرگه تنهاست، كه آغوش همراهي در كنار اون و عمو كيوان نيست؟آخه مي شه گفت خدايي هست و اين همه بيداد، اين همه نامهربوني؟ نمي شد دنيا كمي مهربون تر باشه؟ ماكان جات خاليه حتي اگه بي كلام و لبخند بودي باز هم جات خيلي خاليه.  

+ نوشته شده توسط سپیده در جمعه 1389/11/01 و ساعت 21:49 |

Conceptual designing of the streets and the urban body

 

An approach to create local advantages for stability

Globalism as a convergent event in history , with homologizing of economical and cultural methods an make a city that has advantages in any geography, without need to native disturbances. Continual simulating of cities that is a result of the increasing similarity of societies’ consumption methods, with decreasing environmental differences, is caused to fade the city’s monopolized image on citizens’ mind.

 

Urban texture compression and to insert forms and figures in city face cause to decrease the total legibility. Adding the velocity parameter to the motion existing on the streets and decreasing the streets from a place to a path, have decrease local sense. Both of these processes as edges of snips, decrease the human and place relation and minimize man’s life quality and interest.

 

Alienism and be indifference in addition to illegibility and multiplicity demonstrate to need to some familiar and key words on urban face and sight.

 

Conceptual designing is a possibility for looking at the street totality as an architectural trace. Recognizing a primary concept of any street cause to change the unique soul of buildings common elements from unbridled anarchy to a systematic symphony. in fact, an architect, recognizing the street main concept as a pre-assumption begins making innovation and differences that results in different but similar buildings. Colors, forms, symbolic references to history, habitat, culture, and even skeletal necessaries can be forming elements to the street primary concept. A white street, a paving street with traditional arcs or a street with withdrawn buildings and thick green texture; as a conceptual totality can result in unity in spite of intensity in creative architectures’ hands.

 

A main and primary idea and concept of any street is undoubt depended on that street roll in a parish and a city total texture and perforce, it follows top urban programmers’ designs, and as a lost ring, it translates these designs and rules to architectural necessities, until to be unbridled and unplanned is designing, don’t simulate cities. a familiar city is legible and different that increases economical and biologic advantages toward city stability with creating attachment sense in citizens and tourists.

 

Key words:

Globalism and simulating.

To make native and differences.

Citizens association; a city stability factor.

Intensive patterns in a street designing.

 

 

 

+ نوشته شده توسط سپیده در شنبه 1389/05/30 و ساعت 19:28 |
با اينكه به صورتم آب پاشيدم جريان داغ اشك رو روي صورتم حس مي كنم. انگار پيازچه ها بهانه اي هستند براي گريه هايي كه... تا پاك شدن اين دو تا دسته پيازچه قد ِ يه سطل رنگ گريه مي كنم.

از شركت كه برمي گشتم اگه اين راننده ... اول همكارم رو نرسونده بود و مسير هميشگي رو مي اومد مجبور نبودم بيام خونه و دوباره برگردم برم بازار. چقدر هم هوا گرم بود. ميوه و سبزي ها رو ميارم خونه و يه چاي مي خورم و ...

بايد برم قنادي.  سر راه روزنامه مي خرم. ما آدم هاي با فرهنگي هستيم . روزنامه و لباس هام رو روي تخت مي اندازم و بر مي گردم به آشپزخونه. استكان چاي و سيني عصرونه ! سبزي ها رو تو آب و ضد عفوني كننده خيس مي دم ، ظرف ها رو مي شورم ، ميز رئو تميز مي كنم. سماور رو پر مي كنم. سبزي رو آب كشي مي كنم . با شيشه شور و دستمال ميام تو هال . چقدر سرفه مي كنم. اين هفته كه گذشت، شنبه مي رم دكتر. شب يه سري به نت بزنم..

شام مي پزم.. ماكاروني .. رخت آويز رو مي برم روي تراس و لباس ها رو پهن مي كنم. ظرف ميوه رو پر مي كنم ميگذارم رو ميز هال. چاي دم مي كنم. لوبيا سبز ها رو خرد مي كنم. امروز وقت نشد فردا با عمو درباره اين نامه احمقانه به حراست و ديدن رييس سازمان صحبت مي كنم...

شام مي خوريم. سفره رو جمع مي كنم. ساعت 12 است. يعني ممكنه شب محمودآباد بمونه؟ بهش زنگ مي زنم. چند دقيقه ديگه خونه است.. يه قابلمه آب مي گذارم رو اجاق. تا جوش بايد ظرف ها رو مي شورم. لوبيا ها رو تو آب مي ريزم تا يه جوش كوچيك بپزند. مي ريزمشون تو آب كش و كف آشپزخونه رو تي ميكشم..

دوش مي گيرم...

وسايلم هنوز رو تخت افتادند. فقط روزنامه رو بر نمي دارم تا يه نگاهي بهش بندازم. چشمم ميفته به كتاب هايي كه ديروز خريدم و هنوز روي ميز موندند. تاريخ تو صفحه اول و سلام كتابخونه. چشم هام مي سوزه. خبرها مي تونند تا فردا صبر كنند. شب به خير.

 

صبح به خير

مي رم تو آشپزخونه.. يه تكه نون..  ليوان چاي و قاشق چسبناك چاي شيرين.. ميز لك و چسبناك .. سماور رو پر مي كنم. قوري رو مي شورم. ميز رو تميز مي كنم. چاي دم مي كنم. سبزي خوردن ها رو تو يخچال جا بجا مي كنم، لوبيا ها رو تو فريزر. چاي مي ريزم. با ليوان چاي برمي گردم به آشپزخونه. نهار مي پزم.. خورش بادمجون. ماست و خيار درست مي كنم. چاقو و ساتور رو تيز مي كنم.. سبزي ها رو خرد مي كنم..

اوخ.. دستم رو بريدم.. خونش بند نمياد.. برمي گردم سراغ سبزي ها.. اوخ.. يه انگشت ديگه ..

تختخوابم رو مرتب مي كنم..

ظرف هاي ناهار پدر و علي رو مي شورم. مواد دلمه رو آماده مي كنم.

دوش ميگيرم.. دوستم به ديدنم مياد..عموم مياد

نهار فردا رو مي پزم.. قيمه.. لباس ها رو تا مي كنم تو كشو ها مرتب مي كنم. ظرف ها رو مي شورم. ميز رو تميز مي كنم.. سماور رو پر مي كنم.. قول دادم يه مقاله براي دوستم ترجمه كنم.. از چشم هام اشك مياد. كامپيوتر رو خاموش مي كنم.

چند خطي آينه وار تو ياد دات هاي روزانهام مي نويسم. چرا آينه اي؟ آيا مي ترسم كسي به اين تنهايي وارد شه و اونها رو بخونه؟!!

شب به خير..           

+ نوشته شده توسط سپیده در جمعه 1389/03/14 و ساعت 3:53 |
 از حجم پنهان ِ رابطه ؛

 از من ؛

         چه مانده است ؟

 مفهوم ِ كور ِ رابطه من بودم

 تصوير ِ تشويش

                 در ذهن ِ گنگ ِ من .

 

 هنوز رابطه در عمق ِ گور ِ سينه ام جوان بود ؛

دست هاي ِ تو نابالغ ؛

 

باقي نمانده ايم

اما ،

بخت را دمي

از كام ِ تلخ ِ زمان

                          ربوده ايم. 

+ نوشته شده توسط سپیده در چهارشنبه 1389/03/12 و ساعت 0:38 |
خرداد ....

آيا گرماي هوا بود كه چند سال پيش يخ مردمي رو كه چندين سال پي منجمد شده بودند ذوب كرد؟ مردم رو از رخوت سرماي بهمن ماه سال دور بيرون آورد؟ چند سال اخير موج گرماي خرداد و تير زندگي رو تو رگ هاي مردم جاري كرد. جرياني كه باز مثل تير ماه آن سال دور دوستان زيادي رو از ما گرفت اما چيز هاي ارزشمندي هم به ما داد. انديشيدن و سكوت نكردن. انديشيدن و دوست بودن. انديشيدن و انديشه بخشيدن. ما دوستانمون رو به جرم انديشه از دست داديم . اين تركيب رو از جورج اورول امانت گرفتم و چقدر مناسب روزگار ماست. انديشه مهيب ترين سلاح انسان هاست. تا مي انديشيم هستيم و امروز انديشيدن وظيفه همه ماست و انديشيدن براي درست زندگي كردن و حفظ درست تاريخي كه دارند نابودش مي كنند. امروز روزگار هخامنشيان رو از كتاب هاي تاريخ حذف مي كنند ، دكتر مصدق رو از حماسه ملي شدن نفت حذف مي كنند ، رضا شاه رو دشممن مردم معرفي مي كنند ، فردا تاريخي رو كه امروز ما مي سازيم از حافظه كشورمون پاك خواهند كرد. براي همين بي آنكه نام همه دوستانمون رو كه در بندند، كشته شدند، بيكار شدند، از تحصيل محروم شدند، از كشور رفتند يا هنوز منتظرند كه ببينند از كدوم حق انساني و شهروندي شون محروم خواهند شد بدونم مي خوام با شما اونها رو به ياد بيارم.  

+ نوشته شده توسط سپیده در دوشنبه 1389/03/03 و ساعت 0:14 |